بديع الزمان فروزانفر
294
شرح مثنوى شريف ( فارسى )
اهريمن ضلالت را بشهاب ثاقب فكر و انديشهء پاك مىسوزاند ، نور ايشان از فيض حقّ است ولى تا نپندارى كه اين فيض بىمدد طلب بدست آيد بلكه آن مانند درختى است كه ميوه بر زمين مىفشاند و كسى ميوه با خود مىبرد كه دامن به زير شاخهء درخت گيرد ، نتيجه آن كه بر اميد فيض و شمول رحمت ، بىكار نبايد نشست و طلب و كوشش را فرو نبايد گذاشت ، از اينجا مىتوانيم روش مثبت مولانا را در تصوّف كه مبتنى بر كار و عمل است بدست آريم ، آن گاه مىگويد كه اين مناسبت امر حسّى و نژاد ظاهرى نيست بلكه پيوستگى اخلاقى و روحى است و باشارت شرافت نسب ظاهرى را انكار مىكند ، اين پيوستگى رنگ خدايى است كه آن را « صِبْغَةَ اللَّهِ » مىگوييم و آن ، بىرنگى و پاكى از صفات زشت و افكارى است كه از اوهام بشرى متولّد شده و ميان افراد بشر جدايى و خصومت افكنده است . سپس به اصل قصّه بر مىگردد كه پادشاه بتى را در پيش روى آتش نهاد و گفت كه شرط رهايى سجدهء اين بت است ، ذِكْرِ بُتْ و بت پرستى سبب مىشود كه مولانا منشأ پرستش اشيا را شرح دهد ، بعقيدهء او پرستش و عشق بازى بتان و هر چيز ديگر از خود پرستى ناشى مىشود زيرا عبادت و پرستش از اميد و بيم پديد آمده كه باز گشت آن بجلب نفع و يا دفع ضرر از خود و خودى است و برين قياس طلب لذّات نيز يكى از مظاهر خود پرستى است و بنا بر اين ، ريشهء تمام اينها حبّ ذات و خود خواهى است و تا وقتى كه اين غريزه باقى است انسان هر چندى بتى مىتراشد و پيش آن بسجود مىافتد و در حقيقت خود را سجود مىكند بدان جهت كه مسجود او مظهر ميل و خواهش نفسانى اوست و شكستن اين بتان آدمى را از بت پرستى نجات نمىدهد مگر وقتى كه بت اصل را كه بت ساز است درهم شكند و شكستن آن تنها بوسيلهء پيروى از انبيا و اوليا ميسّر مىگردد ، در ضمن اين تمثيل مىگويد كه جهنّم نيز تجسّم نفس و نفسانيّت است از آن رو كه دوزخ هفت طبقه دارد و آن حاكى است از تعدّد و كثرت شؤون نفس .